سایکو: قالب‌ساز آزاد
Sunday, June 08, 2008
شگفت آفرینی بالاترین، وبلاگ نویسی آقای پلیس و راشومون* بازی

دوشنبهء هفتهء گذشته یعنی روز قبل از تعطیلات رحلت و غیره که شهر پر از مامورای گشت ارشاد و پلیس ضد شورش و پلیس امنیت اخلاقی و... بود داشتیم با یکی از سلبریتی های وبلاگشهر و مامانش که یه قرار وبلاگی داشتن برمی گشتیم خونه.
چیزی نزدیک به یکساعت طول کشید تا ما توی اون ترافیک نصف میدون آزادی رو دور بزنیم. درحالیکه سلبریتی مذکور روی صندلی عقب توی بغل مامانش خواب بود یه موتورسوار غول پیکر می خواست به زور موتورشو از بین ماشین من و ماشین بغلی رد کنه که دسته فرمون موتورش کشیده شد به ماشین من.همزمان صدای من و خاله ام در اومد :"اوووووی چیکار می کنی؟!! "موتور سواره که ظاهراً حالت عادی نداشت شروع کرد به داد زدن :"چی گفتی؟ با کی بودی؟ با من بودی؟ بزنم شیشه های ماشینتو بیارم پایین؟ حالا خوبه پراید داری پرشیا نداری!" همون موقع رانندهء ماشین عقبی که چند دقیقه قبلش ازش راه گرفته بودم و ظاهراً بهش برخورده بود سرش رو از ماشین در آورد و گفت:"خوشم اومد،خوب بش گفتی!" مردک غول بیابونی هم که دیده بود پشتیبان داره دودستی شیشهء نیمه باز ماشینو که من داشتم تلاش می کردم ببندم چسبیده بود و با همون حالت غیر عادی تهدید آمیزش می گفت: " آینه تو می شکنم شیشهء ابوقراضه اتو می شکنم." من و خاله ام همینطور تو شوک فقط تماشا می کردیم. خیالش که راحت شد که ما حسابی ترسیدیم همینطور که از بین ماشینا راه باز می کرد که بره به تهدید کردن و فحش دادن که یادم نیست چی بود ادامه می داد.موتورش هم شماره نداشت که به نیروی انتظامی بدم که پوزخند تحویلم بدن.
بخش آزار دهنده تر ماجرا عکس العمل مردان غیوری بود که با لذت تمام سرشون رو از پنجرهء ماشین هاشون در آورده بودن با جدیت پیگیر ماجرا بودن و احتمالاً دعا می کردن تا آخر قصه راه باز نشه و بتونن شکسته شدن احتمالی شیشهء ماشین منو ببینن

چند دقیقه ای تو شوک بودم ،نمی تونستم چیزی بگم ،فقط با خودم فکر می کردم چی می شد زور بازویی داشتم که می تونستم شخصاً از خجالت موتور سواره و رانندهء ماشین عقبی و تک تک تماشاچیان محترم در بیام.

چند دقیقه بعد که چند متری جلوتر رفته بودیم چشمم افتاد به یه مامور راهنمایی رانندگی، با اینکه می دونستم این ماجرا چندان ربطی به اون بنده خدا نداره صداش کردم چون گزینهء دیگه ای نداشتم یا شاید به این دلیل بود که به صبر و ادب مامورهای راهنمایی رانندگی اطمینان داشتم ............ برای پی بردن هرچه بیشتر به معجزهء اینترنت و سایت بالاترین ادامهء ماجرا رو در وبلاگ آقای پلیس بخونید و دوباره برگردید اینجا
.
.
.
انصافاً این آقای پلیس امانتدار خوبی برای حرفهای من بوده و همه رو همونطور که گفته بودم عنوان کرده تا جایی که وقتی دو سه روز پیش داشتم یه نگاه سرسری به سایت بالاترین می انداختم به محض اینکه چشمم افتاد به لینکی که به این وبلاگ داده بودن متوجه شدم که این حرفهای منه!
این هم پست بعدی آقای پلیس که به اندازهء من از کوچیک بودن دنیا شگفت زده شده

* راشومون اسم فیلمی از آکیرا کوروساوا ست که در اون یه ماجرا از زبان چند نفر به طرق مختلف روایت میشه
Tuesday, January 15, 2008
آیا بیجه عضو پژاک بود؟

تعدادی از سایت های عضو ائتلاف "مجمع المتوهمین" روزهای اخیر تصویری از اعدام بیجه منتشر کرده اند و آن را به اعدام یک عضو گروه پژاک نسبت داده اند و کلی هم داستان برای این عکس بافته اند (واقعاً با وجود چنین استعدادهایی چرا سینمای ایران باید با مشکل فیلمنامه روبرو باشد؟) تصویری از عکس و داستان

از آنجایی که من از فردای روز دستگیری بیجه تا روز اعدام در تمام مراحل سیر این پرونده اعم از تحقیقات و دادگاه و... حضور داشتم (البته تا آنجایی که به یک عکاس اجازهء حضور داده می شد) باید عرض کنم که این ماجرای پیراهن خونین ربطی به شکنجه در زندان ندارد،هرچند که طبق قانون، قبل از اعدام، مجازات حد(شلاق) اجرا شد اما مضروب شدن بیجه از ناحیه کتف و خونی که در عکس مشاهده می کنید دلیل دیگری دارد.لحظاتی قبل از آویخته شدن طناب دار به گردن بیجه، برادر نوجوان یکی از مقتولین با چاقو به بیجه حمله کرد که سریعاً توسط مامورین مهار شد.این هم عکس پسرک ضارب (جهت حفظ آبرو، چهرهء پسرک ماسکه شده است)
توضیح غلط سایتهای مذکور این تصور را برای بیننده به وجود می آورد که شخص اعدامی با برانکار به محل آورده شده و ... در حالیکه این عکس مربوط به بعد از اعدام است و برانکار جهت انتقال جسد آورده شده.

حالا که حرف از بیجه شد دلم نمی آید این را نگویم که بیجه نابغه ای بود که تباه شد.تمام بازجوهایش به نبوغ او اعتراف می کردند نمی خواهم از یک قاتل قدیس بسازم اما بیجه از آن دسته آدمهایی بود که ذاتاً سوپر استار هستند.بعضی از این آدمها "فردی مرکوری" از آب در می آیند بعضی ها هم بیجه. از یک نابغهء همجنسگرا که درکوره پزخانه های پاکدشت رشد کند چه انتظار دیگری می توان داشت؟
گاهی آدم فکر می کند چطور لئون مثل آب خوردن آدم می کشد بعد گلدانش را آب می دهد،برای ماتیلدا از جان میگذرد و به اصول اخلاقی خودش پایبند است و گاهی آدم فکر می کند فیلمها را از روی آدمها می سازند یا آدمها شبیه فیلمها می شوند؟
پدر یکی از مقتولین در جلسه ای که قالیباف برای دلجویی از خانواده های داغدار ترتیب داده بود می گفت زمانی که از شهرستان به دنبال کار به آجرپزی "عاج" آمدیم بیجه به من گفت اینجا جای امنی نیست ،اینجا پسربچه ها گم می شوند و هرگز برنمی گردند،زن و بچه ات را از اینجا ببر.
قاتلی به این جنتلمنی سراغ دارید؟

ناگفته های بسیاری دربارهء بیجه هست که روزی خواهم نوشت

پی نوشت:به استثنای عکس منتشر شده در پیک نت سایر عکسها متعلق به خودم است.
Tuesday, December 26, 2006

بازی یلدایی

نیما نیلیان عزیز منو به بازی یلدایی دعوت کرده ،هرچند که وقتی آدم با اسم واقعی خودش وبلاگ می نویسه خود سانسوری می کنه اما سعی می کنم تا حد ممکن در مورد خودم افشاگری کنم:
الف) قریب به چهار ساله که به صورت ناپیوسته به وسیلهء دوست روانکاوم روانکاوی میشم (این اعتراف مثلاً جهت فرهنگسازی بود)
ب) به مدت شش ماه بدون گواهینامه رانندگی کردم و بار اولی که با ماشین به دانشگاه رفتم به خیال خودم ماشین رو توی کوچهء باریک کنار دانشگاه پارک کردم و زنگ زدم به دو تا از دوستام که بیان ببینن چه خوب پارک کردم.توی این فاصله تا دوستام برسن یه راننده ای که به زحمت تلاش می کرد ماشینش رو از عرض کم کوچه رد کنه سرشو آورد بیرون و داد زد:کی به تو گواهینامه داده؟ منم با افتخار جواب دادم :هیچکی! وقتی دوستام رسیدن خیلی جدی ازم سووال کردن که چرا ماشین رو وسط کوچه نگه داشتم!
ج) با وجود اینکه طرفدار احقاق حقوق زنان هستم ترجیح میدم با زنها کار نکنم،به خصوص توی پروژه های فیلم!
د)کلاس دوم راهنمایی که بودم تصمیم گرفتم به جای انشائی که موضوعش آزاد بود نقد فیلم بچه های خیابان روکه اتفاقاً باعث شده بود تصمیم بگیرم فیلمساز بشم بنویسم.اعتراف می کنم که هفتاد درصد نقد فیلم رو از نقدی که چیستا یثربی تو مجلهء سروش برای این فیلم نوشته بود دزدیدم .در همان دوران بریده هایی از این نامهء سید علی صالحی که آخرش میگه"حال همهء ما خوب است اما تو باور مکن" هم زیاد سر از انشاهای من در می آورد،البته اون موقع فکر می کردم از مسعود بهنود دزدی می کنم چون این نامه رو توی نوار کانال دو مسعود بهنود شنیده بودم.
ه) کلاس سوم دبستان که بودم دوستی داشتم که خواهرش یکسال از ما کوچیکتر بود و توی همون مدرسه درس می خوند.قرار بود کلاس دومی ها رو ببرند گردش علمی و رضایتنامهء والدین رو می خواستند و خواهر دوستم نتونسته بود رضایتنامه از مادرش بگیره.من که کلاس خط نستعلیق می رفتم و خطم مثل خط بزرگترها بود براش یه رضایتنامه نوشتم و فرستادمش گردش علمی!(ببخشید که شیرینکاری های دوران مدرسهء من اینقدر بچه مثبتانه است،تقصیر مادر گرامیه که منو پاستوریزه بار آورد)


من این افراد رو دعوت به بازی می کنم: مامان من و راوی بقیه ، پیام ، کیا بهادری ، زن روزنامه نگار ، امیر علی قاسمی ،بقیه رو هم دعوت می کنم به شنیدن ترانه ای از فیلم بچه های خیابان

Tuesday, November 28, 2006

فعلاً این روزها بخارهای یه فیلمنامهء تازه دارن تو سرم جمع میشن که شاید کم کم تبدیل به یه ابر بشه و تو این مدت خودم رو با عکس گرفتن از این پرنسسی که عکسش رو این کنار می بینید سرگرم کردم.عکسهاش رو گاهی اینجا آپلود می کنم


این سایت موسیقی منحصر به فرد روهم از دست ندید
Friday, November 17, 2006
حتماً تا حالا زیاد برایتان پیش آمده که ببینید یا بشنوید که شخصی حیوان غیر معمولی را در خانه اش به عنوان حیوان خانگی نگهداری می کند.مثلاً حتی ممکن است از شیر نر تیپی هدرن(بازیگر فیلم پرندگان هیچکاک) هم خیلی تعجب نکنید اما مطمئنم این یکی را برای اولین بار نوبر می کنید
Friday, November 10, 2006
ای کاش زندگی
مثل" کافه کنج" بود
:می شد کرکره اش را پایین کشید گاهی و نوشت
"به علت تعمیرات تا اطلاع ثانوی تعطیل است"
Wednesday, November 08, 2006
خبر جدید اینکه بالاخره پس تولید فیلم صفر و یک که حالا به غریبه تغییر نام داده(ترجمهء فارسی فیلم کمی فیلمفارسی است قبول دارم) تمام شد با کلی داستان و مشکل مثل اغلب فیلمها
این روزها حوصله چندانی ندارم اما اگر دل و دماغی باشد چند دقیقه ای از پشت صحنهء فیلم را روی وبلاگ می گذارم.
دیگر اینکه در راستای طرح اکرام سری به اینجا بزنید و اگر توانایی نگهداری از یک حیوان خانگی را دارید به جای خرید حیوانی که احتمالاً به خاطر نژاد شیک و پرطرفدارش روی دست کسی نخواهد ماند یکی از حیواناتی را که به مراقبت شما نیاز دارند به خانه بیاورید.و اگر هم بچه گربه یا هر حیوان دیگری پیدا کردید که به مراقبت احتیاج داشت و شما قادر به نگهداری آن نبودید می توانید در سایت انجمن اعلام کنید. ضمناً این مطلب رو هم توصیه می کنم حتماً مطالعه کنید تا مبادا از سر لطف بلایی که بر سر بچه گربهء من آمده بود تکرار کنید
خب گاهی اوقات پیش می آید آدم مطالبی را که به موضوع وبلاگش ربطی ندارد بنویسد
آنهایی که صدای کریس نورمن را نشنیده اند یکی از لذتهای بزرگ زندگی را از دست داده اند! اگر خمار بقیه اش هستید یک نگاهی به آن ویدیو در پست قبل بیندازید.اگر باز هم کفایت نکرد بگویید،لینک چند آهنگ دیگر را هم فقط به مشتاقان جدی می دهم
Sunday, October 15, 2006
If You Think You Know How To Love Me

فعلاً با ویدیو بلاگ ادامه میدم ببینم چی میشه! حوصلهء مزخرف نوشتن ندارم.
Tuesday, September 26, 2006
I'm back home again after few weeks trip to Germany for post production of my film.It was quite successful trip.ZDF commissioner liked my film and after sound designing and colorcorrection those are under progress now the film will be broadcasted on ZDF.

Few years ago one of my friends said something that is totally right.He said: When a man is working he doesn't talk and when he is talking he doesn't work.
I'm not a man but I'm working these days ,that's why this blog is not active.
Friday, July 14, 2006
یه چیزی می خواستم از یه کتاب که امروز خوندم رو بنویسم که مربوط به اوضاع این روزهای مملکت و دنیا می شد که پشیمون شدم.خودتون برید کتاب شب مادر نوشتهء کورت ونه گات رو بخونید.
یه چیزی که داره اذیتم می کنه این روزها اینه که یه عده آدم از نسل همونهایی که انقلاب کردن دوباره نشستن دارن یه برنامهء جدید میریزن برای ما.من نمی دونم چرا یه عده از آدمها اصلاً خجالت نمی کشن؟
یه زمانی برای عکاسی رفته بودم یه برنامه ای مربوط به تحکیم وحدتی ها تو حسینیهء ارشاد.یه آقایی که زیادی حوصلهء حرف زدن داشت شروع کرد به حرف زدن با من و آخرش بدون اینکه من حرف خاصی زده باشم گفت ما شرمندهء نسل شما هستیم به خاطر اشتباهی که زمان انقلاب کردیم.دلم می خواست بقیهء همنسلهای این آقا هم این احساس شرمندگی رو داشتن.همین