سایکو: قالب‌ساز آزاد
Saturday, January 24, 2009

آزار حیوانات یک نشانه است


قرار بر این است که وبلاگ‌نویس‌ها به موضوع حیوان آزاری و لزوم فرهنگ‌سازی برای مقابله با آن بپردازند. من تصمیم گرفتم برای Align Rightآنهایی که فکر می‌کنند انسان‌ها بیشتر از حیوانات حق زندگی دارند و حاضر هم نیستند در دیدگاهشان تجدید‌نظر کنند ‌بنویسم تا شاید با این نگاه که حیوان‌آزاری برای خود انسانها هم زیان‌آور است بیشتر بشود توجه این عده را جلب کرد.

آزار رساندن به حیوانات به عنوان یک رویه از دو حالت خارج نیست یا نشانهء ناهنجاری روانی است یا فرهنگ و تربیت غلط . آن مواردی که ناشی از مشکل فرهنگی و تربیتی است هم خود زمینه‌ساز مشکل روانی می شود. برای رسیدن به چنین نتیجه‌ای نیازی به دانش روانشناسی تخصصی نیست. با یک حساب دو دو تا چهار تا هم می شود به نتیجه رسید کافی است به جای عبارت ٰ آزار رساندن به حیواناتٰ ، ٰمیل به خشونتٰ یا 'ٰآزار رساندن به دیگران' را جایگزین کنید.

مثالی می‌زنم که شاید موضوع را برایتان ملموس‌تر کند. بیجه قاتل سریالی معروف که در اینجا مطلبی درباره‌اش نوشته بودم در جلسهء دادگاه در جواب سوال قاضی دربارهء انگیزه اش برای شروع قتل ها جوابی داد که... (در خانه اگر کس است یک حرف بس است)
بیجه در جواب این سوال گفت : من قبلاً سگ‌ها را می‌کشتم، حدود صد سگ را کشتم بعد به خودم گفتم وقتی کشتن سگ اینهمه لذتبخش است کشتن آدم باید لذت بیشتری داشته باشد.
واضح است که لذت بردن از کشتار سگ ها تنها دلیل بیجه برای قتل نبوده اما اگر فرض بگیریم بیجه به جای کشتن سگ ها از کودکی مهربانی با حیوانات را آموخته بود شاید این داستان طور دیگری رقم می خورد.

دوست دارم کمی هم پراکنده گویی کنم:
1-بلوط، گربه ما، گاهی اوقات در خواب کابوس می بیند و با جیغ زدن از خواب می پرد. شاید گوسفندی که گوشتش امشب زینت سفرهء شماست هم پریشب کابوس چاقوی سلاخی را دیده باشد.
2-چرا باید شادی‌هایمان را با کشتن حیوانات جشن بگیریم؟ می‌شود به میمنت خرید خانهء نو، جشن عروسی و شکرانهء رفع بلا گنجشک ها را به کمی گندم بربام خانه مهمان کرد.
3-حیوانات هم به اندازه آدم ها دردشان می آید.
4-اگر فکر می‌کنیم که حیوانی آلوده است(بدیهی است که هیچ حیوانی به طور مادرزاد آلوده نیست) با لگد زدن تمیز نمی شود.
5-کیبورد کامپیوتر از گربه های ولگرد آلوده‌تر است.
6-توضیح واضحات:بیماری های مشترک انسان با انسان خیلی بیشتر از بیماری های مشترک حیوان با انسان است.
7- حیوانات خانگی اسباب بازی نیستند که وقتی بازی‌مان تمام شد آن‌ها را دور بیندازیم.دنیای یک حیوان خانگی در صاحبش خلاصه می شود.
8-یک پالتوی چرم دارم، سال گذشته که به یک سفر روستایی رفته بودم گوساله ها مدام پالتوام را بو می‌کردند، از رویشان خجالت می‌کشیدم.
9-به قول دکتر اسماعیل کهرم پرنده‌ها در اروپا در میدان‌ها و پارک‌ها از دست مردم خوراکی می‌گیرند در ایران از فاصلهء چندمتری آدم‌ها فرار می‌کنند.
10-در تهران چند طوطی که از قفس فرار کرده اند به باغ سفارت انگلیس پناهنده شده اند در باغ سفیر آلمان هم چند روباه پناهنده زندگی می‌کنند

مادر گرامی برای نوشتن این مطلب مسبب خیر شدند. لطفاً شما هم در این باره بنویسید
.......
لینک این مطلب در بالاترین
صفحهء موضوعات داغ در بالاترین در همین رابطه
دزدی خانم حقوقدان و مترجم در روز روشن


Wednesday, July 23, 2008

من اگر نیکم اگر بد تو برو خود را باش


ابتدا که این به اصطلاح مقالهء پرویز جاهد را در وبلاگ زمانه خواندم فکر کردم به نوشتن نظری بسنده کنم و به سهم ناچیز خودم در انتشار آن سهیم نشوم! اما ظاهراً آدمهای دنباله رو که تا می بینند یک نفر حرفی خلاف نظر جمع زده و فکر می کنند حرف متفاوت هر چه که باشد خوب است و حداقل به درد جلب توجه می خورد هم شروع به تکرار حرفهای این آقای منتقد! کرده اند.

ایشان عنوان کرده اند :" اين عادت ما ايرانی هاست که ضعف های هنرمندان مورد علاقه مان را بعد از مرگ ناديده گرفته و آن را پنهان و لاپوشانی کنيم."

آقای جاهد ! شما به بزرگی خودتان و با فرهنگ فرنگیتان ما فرنگ ندیده ها را ببخشید ! از این به بعد سعی می کنیم این مساله را بپذیریم که فرهنگ ایرانی سرتا پا مایهء ننگ و شرمساری است و از این به بعد هرچه شما فرنگی ها گفتید همان درست است!

اگر احترام گذاشتن به هنرمند و حریم خصوصی اش به خصوص زمانی که تنها از او آثار هنری اش و خاطره ای باقی مانده از نقاط ضعف فرهنگ ایرانی است زنده باد فرهنگ ایرانی.

قبل ازاینکه این مقاله را بنوسید اصلاً با خودتان فکر نکردید که چرا در ایران مردم دربارهء اعتیادشان صحبت نمی کنند ؟ فکر نکردید شاید علت این باشد که اینجا اعتیاد جرم است و معتاد مجرم ؟ نگاه تحقیر آمیز جامعه به معتادین را ندیدید؟ سالهای زیادی نیست که به فرنگستان تشریف برده اید ، به طور طبیعی باید هنوز یادتان باشد که ایران چگونه سرزمینی است !

به این فکر نکردید که خسرو شکیبایی الگوی جوانان و نوجوانان بسیاری بود و علنی نکردن موضوع اعتیاد او عین اخلاق انسانی است ؟ یا شاید انتظار داشتید هنرمندان در مراسم تدفین ایشان میکروفون دست بگیرند و از مردم بخواهند که از سرنوشت خسرو شکیبایی عبرت بگیرند ؟

به این فکر نکردید که فرهنگ سازی (به فرض اینکه کار شما را تلاش غلطی برای فرهنگ سازی بپنداریم) نیاز به هزار و یک زمینه چینی و کارهای زیر بنایی دارد و باید پله پله از لایه های زیرین آن شروع کرد نه اینکه از اعتبار و محبوبیت یک هنرمند برای آزمون و خطا سوء استفاده کنید. که تازه اصلاً مگر فرهنگ سازی در وظایف و تخصص یک منتقد فیلم تعریف شده است؟

اصلاً به چه چیزی فکر می کردید وقتی آن مطلب بی سر و ته را نوشنید ؟ اصلاً به چیزی فکر می کردید؟

مرگ خسرو شکیبایی همزمان شد با نمایش عمومی فیلم "The Dark Knight" با بازی Heath Ledger (ما بیشتر او را با فیلم کوهستان بروکبک می شناسیم) که اعتیاد شدید به هرویین داشت و چند ماه پیش جسدش در آپارتمانش پیدا شد .علت مرگ او زیاده روی تصادفی در مصرف داروهای اعصاب عنوان شد. آقای جاهد ! با در نظر گرفتن تفاوتهای فرهنگی، زرد ترین نشریات دنیا هم با مرگ هیت لجر آنطور که شما با مرگ خسرو شکیبایی برخورد کردید برخورد نکردند . تازه این را هم در نظر بگیرید که هیت لجر هامون یک ملت نبود.

چرا بعضی از دو دین باطل کرده ها اصرار دارند احساس یک ملت را به منطق نداشته شان آلوده کنند؟

اگر شما خیلی نگران "پنهان کاری و رياکاری" هستید چطور است از واکاوی بغض ها و حسرت های فروخوردهء زندگان شروع کنیم ؟

آقای جاهد!نوشتهء شما من را یاد دو دسته از آدمها انداخت ، اول یاد کودکان خردسالی که درجمع بزرگسالان برای جلب توجه وبرای اینکه بزرگتر به نظر برسند یکی از رازهای خانه شان را برملا می کنند ، رازی که برملا شدنش به هیچ دردی نمی خورد و فقط موجب شرمساری پدر و مادری است که آن کودک را پرورش داده اند.

دوم من را به یاد آدمهایی می اندازد که بزرگ ترین افتخارشان رک بودنشان است در حالی که هنوز فرق بین رک بودن و گستاخ بودن را درک نکرده اند.

توصیه می کنم مطلبی که همکارتان معصومه ناصری در وبلاگش نوشته است را بخوانید،برایتان مفید است.شاید در پاسخگویی به شصت نفری که دربارهء مقاله تان نظر داده اند کمکتان کند.

با همهء اینها به یاد داشته باشید این خسرو شکیبایی است که در خاطرهء یک ملت و در تاریخ سینمای یک کشور باقی می ماند و نه کسانی که با سوء استفاده از موقعیت می خواهند از این نمد کلاهی برای خود دست و پا کنند.

به یاد خسرو شکیبایی که وجودش ترجمان عشق و درد یک ملت بود بشنویم :

زخاک من اگر گندم بر آید.... از آن گر نان پزی مستی فزاید

Sunday, June 08, 2008
شگفت آفرینی بالاترین، وبلاگ نویسی آقای پلیس و راشومون* بازی

دوشنبهء هفتهء گذشته یعنی روز قبل از تعطیلات رحلت و غیره که شهر پر از مامورای گشت ارشاد و پلیس ضد شورش و پلیس امنیت اخلاقی و... بود داشتیم با یکی از سلبریتی های وبلاگشهر و مامانش که یه قرار وبلاگی داشتن برمی گشتیم خونه.
چیزی نزدیک به یکساعت طول کشید تا ما توی اون ترافیک نصف میدون آزادی رو دور بزنیم. درحالیکه سلبریتی مذکور روی صندلی عقب توی بغل مامانش خواب بود یه موتورسوار غول پیکر می خواست به زور موتورشو از بین ماشین من و ماشین بغلی رد کنه که دسته فرمون موتورش کشیده شد به ماشین من.همزمان صدای من و خاله ام در اومد :"اوووووی چیکار می کنی؟!! "موتور سواره که ظاهراً حالت عادی نداشت شروع کرد به داد زدن :"چی گفتی؟ با کی بودی؟ با من بودی؟ بزنم شیشه های ماشینتو بیارم پایین؟ حالا خوبه پراید داری پرشیا نداری!" همون موقع رانندهء ماشین عقبی که چند دقیقه قبلش ازش راه گرفته بودم و ظاهراً بهش برخورده بود سرش رو از ماشین در آورد و گفت:"خوشم اومد،خوب بش گفتی!" مردک غول بیابونی هم که دیده بود پشتیبان داره دودستی شیشهء نیمه باز ماشینو که من داشتم تلاش می کردم ببندم چسبیده بود و با همون حالت غیر عادی تهدید آمیزش می گفت: " آینه تو می شکنم شیشهء ابوقراضه اتو می شکنم." من و خاله ام همینطور تو شوک فقط تماشا می کردیم. خیالش که راحت شد که ما حسابی ترسیدیم همینطور که از بین ماشینا راه باز می کرد که بره به تهدید کردن و فحش دادن که یادم نیست چی بود ادامه می داد.موتورش هم شماره نداشت که به نیروی انتظامی بدم که پوزخند تحویلم بدن.
بخش آزار دهنده تر ماجرا عکس العمل مردان غیوری بود که با لذت تمام سرشون رو از پنجرهء ماشین هاشون در آورده بودن با جدیت پیگیر ماجرا بودن و احتمالاً دعا می کردن تا آخر قصه راه باز نشه و بتونن شکسته شدن احتمالی شیشهء ماشین منو ببینن

چند دقیقه ای تو شوک بودم ،نمی تونستم چیزی بگم ،فقط با خودم فکر می کردم چی می شد زور بازویی داشتم که می تونستم شخصاً از خجالت موتور سواره و رانندهء ماشین عقبی و تک تک تماشاچیان محترم در بیام.

چند دقیقه بعد که چند متری جلوتر رفته بودیم چشمم افتاد به یه مامور راهنمایی رانندگی، با اینکه می دونستم این ماجرا چندان ربطی به اون بنده خدا نداره صداش کردم چون گزینهء دیگه ای نداشتم یا شاید به این دلیل بود که به صبر و ادب مامورهای راهنمایی رانندگی اطمینان داشتم ............ برای پی بردن هرچه بیشتر به معجزهء اینترنت و سایت بالاترین ادامهء ماجرا رو در وبلاگ آقای پلیس بخونید و دوباره برگردید اینجا
.
.
.
انصافاً این آقای پلیس امانتدار خوبی برای حرفهای من بوده و همه رو همونطور که گفته بودم عنوان کرده تا جایی که وقتی دو سه روز پیش داشتم یه نگاه سرسری به سایت بالاترین می انداختم به محض اینکه چشمم افتاد به لینکی که به این وبلاگ داده بودن متوجه شدم که این حرفهای منه!
این هم پست بعدی آقای پلیس که به اندازهء من از کوچیک بودن دنیا شگفت زده شده

* راشومون اسم فیلمی از آکیرا کوروساوا ست که در اون یه ماجرا از زبان چند نفر به طرق مختلف روایت میشه
Tuesday, January 15, 2008
آیا بیجه عضو پژاک بود؟

تعدادی از سایت های عضو ائتلاف "مجمع المتوهمین" روزهای اخیر تصویری از اعدام بیجه منتشر کرده اند و آن را به اعدام یک عضو گروه پژاک نسبت داده اند و کلی هم داستان برای این عکس بافته اند (واقعاً با وجود چنین استعدادهایی چرا سینمای ایران باید با مشکل فیلمنامه روبرو باشد؟) تصویری از عکس و داستان

از آنجایی که من از فردای روز دستگیری بیجه تا روز اعدام در تمام مراحل سیر این پرونده اعم از تحقیقات و دادگاه و... حضور داشتم (البته تا آنجایی که به یک عکاس اجازهء حضور داده می شد) باید عرض کنم که این ماجرای پیراهن خونین ربطی به شکنجه در زندان ندارد،هرچند که طبق قانون، قبل از اعدام، مجازات حد(شلاق) اجرا شد اما مضروب شدن بیجه از ناحیه کتف و خونی که در عکس مشاهده می کنید دلیل دیگری دارد.لحظاتی قبل از آویخته شدن طناب دار به گردن بیجه، برادر نوجوان یکی از مقتولین با چاقو به بیجه حمله کرد که سریعاً توسط مامورین مهار شد.این هم عکس پسرک ضارب (جهت حفظ آبرو، چهرهء پسرک ماسکه شده است)
توضیح غلط سایتهای مذکور این تصور را برای بیننده به وجود می آورد که شخص اعدامی با برانکار به محل آورده شده و ... در حالیکه این عکس مربوط به بعد از اعدام است و برانکار جهت انتقال جسد آورده شده.

حالا که حرف از بیجه شد دلم نمی آید این را نگویم که بیجه نابغه ای بود که تباه شد.تمام بازجوهایش به نبوغ او اعتراف می کردند نمی خواهم از یک قاتل قدیس بسازم اما بیجه از آن دسته آدمهایی بود که ذاتاً سوپر استار هستند.بعضی از این آدمها "فردی مرکوری" از آب در می آیند بعضی ها هم بیجه. از یک نابغهء همجنسگرا که درکوره پزخانه های پاکدشت رشد کند چه انتظار دیگری می توان داشت؟
گاهی آدم فکر می کند چطور لئون مثل آب خوردن آدم می کشد بعد گلدانش را آب می دهد،برای ماتیلدا از جان میگذرد و به اصول اخلاقی خودش پایبند است و گاهی آدم فکر می کند فیلمها را از روی آدمها می سازند یا آدمها شبیه فیلمها می شوند؟
پدر یکی از مقتولین در جلسه ای که قالیباف برای دلجویی از خانواده های داغدار ترتیب داده بود می گفت زمانی که از شهرستان به دنبال کار به آجرپزی "عاج" آمدیم بیجه به من گفت اینجا جای امنی نیست ،اینجا پسربچه ها گم می شوند و هرگز برنمی گردند،زن و بچه ات را از اینجا ببر.
قاتلی به این جنتلمنی سراغ دارید؟

ناگفته های بسیاری دربارهء بیجه هست که روزی خواهم نوشت

پی نوشت:به استثنای عکس منتشر شده در پیک نت سایر عکسها متعلق به خودم است.
Tuesday, December 26, 2006

بازی یلدایی

نیما نیلیان عزیز منو به بازی یلدایی دعوت کرده ،هرچند که وقتی آدم با اسم واقعی خودش وبلاگ می نویسه خود سانسوری می کنه اما سعی می کنم تا حد ممکن در مورد خودم افشاگری کنم:
الف) قریب به چهار ساله که به صورت ناپیوسته به وسیلهء دوست روانکاوم روانکاوی میشم (این اعتراف مثلاً جهت فرهنگسازی بود)
ب) به مدت شش ماه بدون گواهینامه رانندگی کردم و بار اولی که با ماشین به دانشگاه رفتم به خیال خودم ماشین رو توی کوچهء باریک کنار دانشگاه پارک کردم و زنگ زدم به دو تا از دوستام که بیان ببینن چه خوب پارک کردم.توی این فاصله تا دوستام برسن یه راننده ای که به زحمت تلاش می کرد ماشینش رو از عرض کم کوچه رد کنه سرشو آورد بیرون و داد زد:کی به تو گواهینامه داده؟ منم با افتخار جواب دادم :هیچکی! وقتی دوستام رسیدن خیلی جدی ازم سووال کردن که چرا ماشین رو وسط کوچه نگه داشتم!
ج) با وجود اینکه طرفدار احقاق حقوق زنان هستم ترجیح میدم با زنها کار نکنم،به خصوص توی پروژه های فیلم!
د)کلاس دوم راهنمایی که بودم تصمیم گرفتم به جای انشائی که موضوعش آزاد بود نقد فیلم بچه های خیابان روکه اتفاقاً باعث شده بود تصمیم بگیرم فیلمساز بشم بنویسم.اعتراف می کنم که هفتاد درصد نقد فیلم رو از نقدی که چیستا یثربی تو مجلهء سروش برای این فیلم نوشته بود دزدیدم .در همان دوران بریده هایی از این نامهء سید علی صالحی که آخرش میگه"حال همهء ما خوب است اما تو باور مکن" هم زیاد سر از انشاهای من در می آورد،البته اون موقع فکر می کردم از مسعود بهنود دزدی می کنم چون این نامه رو توی نوار کانال دو مسعود بهنود شنیده بودم.
ه) کلاس سوم دبستان که بودم دوستی داشتم که خواهرش یکسال از ما کوچیکتر بود و توی همون مدرسه درس می خوند.قرار بود کلاس دومی ها رو ببرند گردش علمی و رضایتنامهء والدین رو می خواستند و خواهر دوستم نتونسته بود رضایتنامه از مادرش بگیره.من که کلاس خط نستعلیق می رفتم و خطم مثل خط بزرگترها بود براش یه رضایتنامه نوشتم و فرستادمش گردش علمی!(ببخشید که شیرینکاری های دوران مدرسهء من اینقدر بچه مثبتانه است،تقصیر مادر گرامیه که منو پاستوریزه بار آورد)


من این افراد رو دعوت به بازی می کنم: مامان من و راوی بقیه ، پیام ، کیا بهادری ، زن روزنامه نگار ، امیر علی قاسمی ،بقیه رو هم دعوت می کنم به شنیدن ترانه ای از فیلم بچه های خیابان

Tuesday, November 28, 2006

فعلاً این روزها بخارهای یه فیلمنامهء تازه دارن تو سرم جمع میشن که شاید کم کم تبدیل به یه ابر بشه و تو این مدت خودم رو با عکس گرفتن از این پرنسسی که عکسش رو این کنار می بینید سرگرم کردم.عکسهاش رو گاهی اینجا آپلود می کنم


این سایت موسیقی منحصر به فرد روهم از دست ندید
Friday, November 17, 2006
حتماً تا حالا زیاد برایتان پیش آمده که ببینید یا بشنوید که شخصی حیوان غیر معمولی را در خانه اش به عنوان حیوان خانگی نگهداری می کند.مثلاً حتی ممکن است از شیر نر تیپی هدرن(بازیگر فیلم پرندگان هیچکاک) هم خیلی تعجب نکنید اما مطمئنم این یکی را برای اولین بار نوبر می کنید
Friday, November 10, 2006
ای کاش زندگی
مثل" کافه کنج" بود
:می شد کرکره اش را پایین کشید گاهی و نوشت
"به علت تعمیرات تا اطلاع ثانوی تعطیل است"
Wednesday, November 08, 2006
خبر جدید اینکه بالاخره پس تولید فیلم صفر و یک که حالا به غریبه تغییر نام داده(ترجمهء فارسی فیلم کمی فیلمفارسی است قبول دارم) تمام شد با کلی داستان و مشکل مثل اغلب فیلمها
این روزها حوصله چندانی ندارم اما اگر دل و دماغی باشد چند دقیقه ای از پشت صحنهء فیلم را روی وبلاگ می گذارم.
دیگر اینکه در راستای طرح اکرام سری به اینجا بزنید و اگر توانایی نگهداری از یک حیوان خانگی را دارید به جای خرید حیوانی که احتمالاً به خاطر نژاد شیک و پرطرفدارش روی دست کسی نخواهد ماند یکی از حیواناتی را که به مراقبت شما نیاز دارند به خانه بیاورید.و اگر هم بچه گربه یا هر حیوان دیگری پیدا کردید که به مراقبت احتیاج داشت و شما قادر به نگهداری آن نبودید می توانید در سایت انجمن اعلام کنید. ضمناً این مطلب رو هم توصیه می کنم حتماً مطالعه کنید تا مبادا از سر لطف بلایی که بر سر بچه گربهء من آمده بود تکرار کنید
خب گاهی اوقات پیش می آید آدم مطالبی را که به موضوع وبلاگش ربطی ندارد بنویسد
آنهایی که صدای کریس نورمن را نشنیده اند یکی از لذتهای بزرگ زندگی را از دست داده اند! اگر خمار بقیه اش هستید یک نگاهی به آن ویدیو در پست قبل بیندازید.اگر باز هم کفایت نکرد بگویید،لینک چند آهنگ دیگر را هم فقط به مشتاقان جدی می دهم